تبليغاتX
سحرگاه 63
خوشبختی سه شنبه 11 اسفند1388 11:56

 

My Wife Navaz Called,

'How Long Will You Be With That Newspaper?

Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر عزیزت بگی غذاشو بخوره؟

Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

 

My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful

Of This Curd Rice?

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

Just For Dad's Sake, Dear'.

Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

 'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.

But, U should....' Ava Hesitated.

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خورم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد

'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

Now I Became A Bit Anxious.

'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

'No, Dad.  I Do Not Want Anything Expensive'.

Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد

All Our Attention Was On Her.

'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم.

 همین یکشنبه

Was Her Demand..

'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?

Impossible!'

'Never in Our Family!'

My Mother Rasped.

'She Has Been Watching Too Much Of Television.  Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟

 غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ

 ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم

'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

I Tried To Plead With Her.

'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

Ava Was in Tears.

'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت

It Was Time For Me To Call The Shots.

'Our Promise Must Be Kept.'

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش

'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره

 

Ava, UR wish Will B Fulfilled.'

آوا، آرزوی تو برآورده میشه

With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.

It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..

She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,

'Ava, Please Wait For Me!'

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.

'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.

  چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه .....

'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'

Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,

And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.

  خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

He is Suffering From... Leukemia'.

She Paused To Muffle Her Sobs.

'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month.

He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.

 اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده

He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.

  نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن

Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue.

But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!

 آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

  Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'

  آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

I Stood Transfixed And Then, I Wept.

'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........

  سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی ؟

"The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms

But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love !!"

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

Think About This

  به این مسئله فکر کنین (و بیایید دست از قضاوتهای لحظه ایمون برداریم)

گروه ایران عشق

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
روزهای زندگی سه شنبه 22 دی1388 16:54

   اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ 
  
 اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

   من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه,سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعدهمه رو پاره کرد.
 زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود ومن واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف
کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی
دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
  بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جامی افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میزگذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون روخوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در 
این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
   اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به
صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون درماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
   این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی 
مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
  
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
  وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای 
بلند خندید گفت:
  
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..
 مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط
 طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.

 هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..

 پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.
  جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از 
اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
  نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در 
اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
   روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام
کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
   متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خ
اکستری ظاهر شده بود!
  
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

  
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.
  
این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
  
روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
  من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کردکه هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد  
شدند.
 و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره
 ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رولرزوند.. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ
شیرین زندگی اش شده بود.
  
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو درآغوش فشرد.
 من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعداون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی..دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,
  
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.
   انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.

پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
   من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. 

   اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که درماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.
  
"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدابشم!
   اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکرنمی کنی تب داشته باشی؟

 من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
 به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
  زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.

 زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
  
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم..
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

  من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
  
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
  
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
  
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
   از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

    ************ ********* ********* ********* **
   جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

   این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
   این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
  پس در زندگی سعی کنید:
   زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
   چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجادحس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه,انجام بدید..

 زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

گروه ایران عشق

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
متشکرم پدر پنجشنبه 26 آذر1388 23:13

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند.

 آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد:

خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ 
- خيلي خوب بود پدر. 

- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟ 
- بله پدر، ديدم... 

- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟ 
- من ديدم که: 

ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند.

ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است...... 

ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود.

ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند.

ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني
دارند تا آنها را محافظت کنند. 

آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود: 

متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
دانه‌ كوچك‌ یکشنبه 22 آذر1388 12:58

 

دانه‌ كوچك‌ بود و كسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت: من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ كنید.

اما هیچ‌كس‌ جز پرنده‌هایی‌ كه‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ كه‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌كردند، كسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌كرد.

دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و كوچكی‌ خسته‌ بود، یك‌ روز رو به‌ خدا كرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌آیم. كاشكی‌ كمی‌ بزرگتر، كمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فكر می‌كنی. حیف‌ كه‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ كه‌ تو از خودت‌ دریغ‌ كرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ كه‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ كن‌ تا دیده‌ شوی.

دانه‌ كوچك‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاك‌ و خودش‌ را پنهان‌ كرد. رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فكر كند.

سال‌ها بعد دانه‌ كوچك‌ سپیداری‌ بلند و باشكوه‌ بود كه‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ كه‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد .

Iran Eshgh Group !
نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
ابراز عشق..... پنجشنبه 23 مهر1388 20:18

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند  با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدندیک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مردراوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته استراوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
درد چیست؟ دوشنبه 26 مرداد1388 2:53
 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است 

Iran Eshgh Group !

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
داستان پیر مرد عاشق یکشنبه 11 مرداد1388 0:53

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . ..


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
دلیل داد زدن!!! پنجشنبه 8 مرداد1388 1:11

 

 استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است 
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
داستان رز یکشنبه 29 دی1387 19:46

 

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.

او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"

پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.

پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"

به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."

پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."

پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید."

"ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است."

"متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد ?سرود شجاعان?پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.

 در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.....

داستان جالبی بود نه ؟؟

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
درک عظمت عشق شنبه 14 دی1387 12:25

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
خدایا چرا من؟‎ شنبه 14 دی1387 12:23
 

درسی که آرتور اشي به دنیا داد

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر

خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به

بيماري ايدز مبتلا شد

ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.

يكي از طرفدارانش نوشته بود :  

چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت :  

دردنيا  ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند

 ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند

۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند

۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال

وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟

 

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
سکان را به من بده سه شنبه 10 دی1387 13:11

 

خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید:

" آهای  دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟   "

می گویم " البته. به امتحانش  می ارزد".


 "کجا باید بنشینم ؟چقدر باید بگیرم ؟کی وقت نهار است ؟چه  موقع کار را تعطیل کنم ؟   "


خدا می گوید:

 " سکان را بده به من! فکر نمی کنم هنوز  آماده باشی  

                                                              "  شل سیلور استاین"

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
نامه ای از خدا سه شنبه 10 دی1387 13:9

 

نامه ای از طرف خدا ...

 امروز صبح که از خواب بیدار  شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف

بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی

ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب

لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند

دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک

بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک

صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به

دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت

نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می

کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم

نکردی.

تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری

یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می

گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می

بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه

میکردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات

شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً

متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از

آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران

صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان

دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز

کمی هم به من وقت بدهی.

 آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی ...  دوست و دوستدارت: خدا

 یادمان باشد زندگی را سخت نگیریم و قرار نیست تمام روز های زندگی آن جور که

ما می خواهیم باشند

دلی پر از امید به خداوند و تنی سالم و زندگی شادی  داشته باشید در پناه خدا

شعر عجب صبر خدا دارد رو تا حالا خوندین؟؟:: واقعا شعر به حقیه چون خدا با اینکه

بی نیاز از ماست اینهمه عشق و محبت نسبت به ما داره اونموقع ما با اینکه سراسر

نیازمند به اونیم اونو فراموش کردیم......خیلی موجودات جالبی هستیم نه ؟؟

مصطفي رضايي طاويراني/رضا يوسفي/دکتر بيژن رنجبر  

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
يك دعاي زيبا (انگليسي و فارسي) پنجشنبه 18 مهر1387 8:59

 

I asked god to take away my habit
God said no it is not for me to take away,but for you to give it up

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.خدا
فرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.


I asked god to make my handicapped child whole
God said no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست، روحش
سالم است،جسم هم که موقت است.


I asked god to give me happiness
God said: no, i give you blessings
happiness is up to you

 گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.


I asked god to make my spirit grow
God said no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful

از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم
تا بارور شوی.


I asked god for all things that i might enjoy life
God said no, I will give you life, so that you may
enjoy all things

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.فرمود: برای این کار
من به تو زندگی داده ام


I asked god to help me love others
as much as he loves me
God said: Ahah, finally you have the ide

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
بخونید تکراری نیست پنجشنبه 18 مهر1387 8:39

 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز  نشستگی می گذرد .دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج  می کردم.
یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام.

اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.
تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.

نتیجه این شد که همه  آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.

تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن  نوشته شده بود:

نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.
مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم .


با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.... !!!!!!

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
علی (ع) کیست؟ جمعه 5 مهر1387 10:7
 

شاعری شعری بدین مزمون سرود :

مجرم ! اگر محاسبه ی حشر با علی است

                  من ضامنم هر چه تو خواهی گناه کن

 

شب که شد در عالم خواب مولا را زیارت کرد که به او فرمود :

 

مجرم ! یقین محاسبه ی حشر با علی است

                شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن......

آیا قدر مناسبتهایی رو که پشت سر گذاشتیم رو فهمیدیم؟؟

 

لعنت بر قاتلت...........

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
معجزه رنگها چهارشنبه 27 شهریور1387 0:21

دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگ‌ها خالی از فایده نخواهد بود...
 

برای لاغر شدن ، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند


  اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز
آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد
 
 

اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد
 

اگر از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس ، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید

 

افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی می‌شود  
 

اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است  
 

اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
ترجمه هایی چند از آیات قرآن کریم..... دوشنبه 25 شهریور1387 12:45

 

 و اگر ما کتابی برای تو فرستیم در کاغذی که  آن را بدست خود لمس کنند  باز کافران گویند این نیست مگر سحری آشکار(7)

 و اوست خدای که چون شب به خواب می روید  شما را می میراند و کردار شما را در روز می داند و پس از آن مرگ موقت خواب شما را بر می انگیزد تا به اجلی که در قضا و قدر او معین است برسید سپس هنگام مرگ به سوی او باز می گردید تا به نتیجه آنچه کردید شما را آگاه گرداند

آنان را که دین خود را بازیچه و هوسرانی گرفتند و زندگانی دنیا آنها را فریب داد به حال خود واگذار همینقدر با آنها تذکر ده که هر کس بعمل خود عاقبت گرفتار می شود و هیچکس را جز خدا دادرس و شفیعی نیست و هر چه نپذیرند آنها همان کسانی هستند که عاقبت بهلاکت می رسند و بکیفرشان به شرابی از حمیم جهنم و عذابی دردناک گرفتار می شوند  (70)

   :  سوره انعام :

  خوشبخت ترین فرد کسی است که آنچه را که در درونش نهفته است ،آشکار نموده و از آن بهره می گیرد.

 بهترین  افراد نه تنها خوشبخت ترین  افرادند بلکه خوشبخت ترین افراد معمولا موفق ترین افراد در هنر زندگی کردن نیز هستند .

 خدا بهترین چیز وجود شماست .

 محبت خدا،نور خدا ،حقیقت و زیبایی را بیشتر آشکار کنید در این صورت شما به صورت خوشبخت ترین افراد جهان در خواهید آمد .

یکی از فلاسفه یونان گفته است : ((فقط یک راه برای نیل به آرامش  فکر و خوشبختی وجود دارد و آن هم از یاد نبردن  خدا در زندگی است.

بگذارید از همان صبح از خواب بر می خیزید و همچنین در طول روز و تا هنگامی که به خواب می روید  '' او'' (خدا)را از یاد نبرید ))

شما می توانید بر شکست ها غلبه کرده، پیروز شوید و آرزوهایتان را توسط قدرت فوق العاده ضمیر باطنتان بر آورده سازید . این است معنی (هر کس به خدا اعتماد کند خوشبخت می شود ).

شما باید خوشبختی را انتخاب کنید . خوشبخت بودن یک نوع عادت است .

 وقتی که هنگام صبح چشمانتان را باز می کنید به خود بگویید که امروز من خوشبختی،کامیابی و دست زدن به عمل درست را انتخاب می کنم .

 برای نعماتی که نصیبتان شده هر روز چند بار به شکرگزاری بپردازید.

 شما باید صمیمانه آرزو کنید که خوشبخت شوید .

با تفکر دائم در باره ترس ، نگرانی ، خشم ، نفرت و شکست ، شما افسرده و بدبخت می شوید .

 شما نمی توانید حتی با تمام پول موجود در دنیا خوشبختی را بخرید .

 قلم خوشبختی  در افکار و احساس شما نهفته است .

 خوشبختی حاصل یک ذهن و خاطر آرام است . بگذارید افکار شما در آرامش تعادل ،امنیت خاطر و هدایت الهی لنگر اندازد .در این صورت ذهن شما تولید خوشبختی خواهد کرد

مانعی سر راه خوشبختی شما وجود ندارد .اشیای خاصی موجبات بدختی شما را فراهم نمی کنند . موانع فقط معلول فکر و ذهنند .

خوشبخت ترین فرد کسی  است که آنچه را که در وجودش برترین و بهترین است ، آشکار می کند ،زیرا قلمرو خدا در درون نهفته است .

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
چندین سخن بدرد بخور دوشنبه 25 شهریور1387 12:33

 

چنديست ديگر آسمان دلم آبي نيست.ديگر از دست نارفيقان خسته ام, انگار بايد صداقت و يكرنگي را فقط در قصه ها ديد.مرا به جايي ببريد كه پرچين نداشته باشد,جايي كه آسمانش را ابرهاي تيره ي غم نپوشانده است آنجا ديگر تنها نيستم

تا زمانیکه نگران هستی مردم چه قضاوتی در مورد تو دارند در بند اسارت آنها هستی ، فقط هنگامی می‏توانی حاکم بر سر‏نوشت خود باشی که به تایید و تصدیق دیگران نیازی نداشته باشی ۰

 اگر در زندگی به آنچه آرزو داری نمی‏رسی به این دلیل نیست که خداوند نخواسته به دعاهای تو پاسخ گوید بلکه به این علت است که آنچه تو فکر می‏کنی و می‏گویی و عمل می‏کنی بر‏خلاف چیزی است که آرزو داری به آن برسی ۰  نیل دونالد والش

 غمهایتان را بدست فراموشی بسپارید و دلهایتان را مملو از عشق پروردگار عالم کنید تا شادی واقعی را بیابید ۰

خوشرویی رامردم بیشتر دوست دارند تا ترشرویی را به مردم نشان دهید که دوستشان دارید حتی اگر آنها شما را دوست ندارند

 اینرا به خاطر بسپار که تو آنچه را که باید یاد بگیری می‏آموزی لزومی ندارد کسی که درباره کمال صحبت می‏کند کامل باشد ، لزومی ندارد برای آنکه در‏باره تکامل صحبت کنی به بالاترین سطح آن

 کسی به سنگها گفت: چرا آدم نيستيد؟ سنگها گفتند: ما به اندازه کافی سخت نيستيم ... اريش فريد

 

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |
ماه خدا سه شنبه 19 شهریور1387 16:54

 

با خدا ،برای خدا ،در ماه خدا

 
به  میهمانى خدا در ماه خدا دعوت شده ایم . بیایید در این ماه به این سوالات نیکو پاسخ دهیم :

 -  آيا اين روزها رفتارمان بهترخواهد شد ؟

-  آیا گناهان و اشتباهاتمان را ترك خواهیم کرد؟

-  آيا عبادات و اخلاص ما بيشتر خواهد شد؟

-  آيا در اين ميهمانى با ميزبان مهربانش حرف خواهیم زد؟

-  آیا همکیشان ما از دست وزبان ما در آسایش خواهند بود؟

-  آیا زبانمان را از دروغ و غیبت و تهمت و ناسزا خواهیم بست؟

-  آیا کمی اخلاص را در کار هایمان وارد خواهیم کرد؟

-  آیا چشمانمان را از نادیدنیها و گوشهایمان را از ناشنیدنیها خواهیم پوشاند؟

-  آیا کمی به فکر تطهیر روحمان خواهیم افتاد؟

-  آیا سعی خواهیم کرد نمازمان را کمی باحالتر بخوانیم؟

-  آیا به قرآنهای خاک گرفته منازلمان سری خواهیم زد؟

-  آیا با مسجد محلمان آشتی خواهیم کرد؟

-  آیا دلهایمان را از هر چه کینه ونفاق و حسادت است خواهیم زدود؟

-  آیا یکدیگررا به خاطر اشتباهات و کوتاهیهایمان خواهیم بخشید؟

-  آیا در پی تکریم و احترام و جلب رضایت پدران و مادرانمان خواهیم بود؟

-  آیا حاضریم در اعمال و رفتارمان بازنگری کنیم؟

-  آیا در حد توانمان به فکر گره گشایی از مشکلات دیگران خواهیم بود؟

-  آیا برای دیدار از خویشاوندانمان که مدتهاست از آنها بی خبریم وقتی خواهیم گذاشت؟

-  آیا حاضریم کمی برای اصلاح رابطه خود و خدای مهربانمانم وقت بگذاریم؟

-  آیا آن چیزهایی را که برای خود میپسندیم برای دیگران هم خواهیم پسندید؟

-  آیا حاضریم کمی از خودخواهی هایمان دست برداریم؟

-  آیا در حد بضاعتمان به فقرا و مستمندان شهر ودیارمانمان یاری خواهیم رساند؟

-  آیا سعی خواهیم کرد در انجام وظایفمان مسئولانه و متعهدانه وبا وجدان آگاه عمل کنیم؟

-  وصدها آیای دیگرکه هر کس خود به خویشتن خویش آگاهتر است!

-  در یک کلام آیا حاضریم از اینی که هستیم کمی بهتر باشیم؟

                     پس اگر مرد رهی ،بسم الله این گوی و این میدان

        

     آواز خدا همیشه در گوش دل است
 

                                           کو دل که دهد گوش به آواز خدا

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |